دوستت دارم
ای خدا عشقمو ازم گرفتن بدون اون من خسته وبی کس وتنهام برای کی دیگه زنده بمونم؟
روزتولدت قلبم رو هديه ميکنم واسه آرامش تو به دوريت عادت ميکنم تو را از خدايي میخواهم که به رحمت بي کرانش ايمان دارم پس برايم بمان و بدان که تا بي نهايت عاشقانه دوستت دارم بیستویکمین سالگرد تولدت مبارک تولدت مبارک خوش اومدی ستاره اگرچه از راه دور هیچ فایده ای نداره بادکنکای رنگی شمع وگل وفشفشه الهی زنده باشی تا اخر وهمیشه میشینم ومیشمارم بازم ستاره هارو به جون این تولد قسم میدم خدارو که سال دیگه اینروز نشسته باشی پیشم تولدت مبارک دارم دیوونه میشم تولدت مبارک عزیزم امیدوارم ۱۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ساله بشی و زندگی شادی را داشته باشی حتی اگه در کنار من نباشی امیدوارم خوشبخت بشی ولی بدون همیشه دوستت دارم وهیچ وقت فراموشت نمیکنم قشنگترین هدیه ای که می توانم برای تولدت تقدیم کنم وفاداری و عشق ابدی است ، با قلبی مملو از سرور ماه من غصه چرا؟ تو غروب خستگی های منی تک درخت سبز صحرای منی تابش نور امیدی بر دلم خنده ی جان بخش لب های منی فصل عشقی در کتاب خاطرم گرمی دست تو می چسبد به دلم شادمانی بخش باغ زندگی نقطه ی پایان غم های منی تکیه گاه محکم امروز من اشنای قلب تنهای منی لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند. و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و يادآوري خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم. زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم. ولي نيافتمت. از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟ مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت. شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است. كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد. نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد، نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند. همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته. زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود. تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد. مطمئــــــن باش برو... من نفرینت نمیکنم درسته که خیلی خستم درسته خیلی بیشتر از این حرفا ازت انتظار داشتم دزسته که بعدرفتنت روزگارم سیاه شده ولی من دوستت دارم هیچ وقت نفرینت نمیکنم هیچ وقت... . . . . میدونم به جای من یکی دیگه را داری ولی خیلی زود جامو پر کردی حداقل میذاشتی بوی عطر من از لباسات محو بشه بعد .... ارزومیکنم اون فراموشت نکنه وکنارت بمونه من اگه تنها باشم چیزی نیست ولی خداکنه تو تنها نشی چون بی کسی و تنهایی حیلی سخته میدونم طاقتشونداری ولی بدون یه روز میایی که دیگه پشیمونی سودی نداره وباید با یه شاخه گل بیایی سر خاکم اونوقت راحتتر میتونی با یکی دیگه زندگی کنی توخوب میدونی دارم چی میکشم واصلا به روی خودت نمیاری خیلی بی معرفتی قبل تر ها فکر می کردم من به تو تعلق دارم و تو به من ؛ هر لحظه که دلم هوایت را میکرد و بی تاب دیدنت میشدم ، شب را به شوق تو به فردا میرساندم و چشمانم را به روی چشمان تو می گشودم تا دلتنگی ام به پایان رسد. دلم برای گرمی نفسهات مهربونی صدات تنگ شده کاش میدونستی چقدر تنهام ُ چقدر خسته ام و همیشه از خودم میپرسم: اینهمه که من به فکر توام حرومت باشه این دنیا تو که از درد من شادی تو که روز جدائیمون تموم شهروگل دادی توکه از شوق مرگ من لباس سرخ پوشیدی کنارم سالها بودی مرا هرگز نفهمیدی حرومت باشه این دنیا تو که خون منوخوردی تو که اشک منوهدیه واسه یار خودت بردی تو که هر روز میگفتی کنارم تا ابد هستی خودت رو قاب عکس من یه روبان سیاه بستی یکی با گریه وهق هق چشاشوخیس وترمیکرد یکی شبهاشوبا یاد تووعشق توسرمیکرد یکی بی همدم وتنها شبا تا صبح میبارید یکی هم مثل تو هر شب بدون غصه میخوابید حرومت باشه اون شبها که پای توسحر میشد تو غرق خنده امامن وجودم در به در میشد بسوزه دفتر شعری که صفحه صفحه میدیدت حرومت باشه اون شعرا که خط به خط پرستیدت غم کنارم امده تا اشک را روی گونه باز نقاشی کند عقل در زرف بیابان خیال باز هم دیوانه اندیشی کند روی ماه افتاده عکس یاد تو خیره گشته چشم من برروی ماه من به تو میگویم از پیشم مرو لحظه ای بنشین مرا ارام کن قصه ی دلتنگی ام را گوش کن مرغ وحشی دلم را رام کن درخیال گرم اغوشت عزیز فارغ از سستی وسرما میشوم سر به روی سینه ی ارام تو باز هم مجنون وشیدا میشوم قطره اشکی گونه ام را تر نمود ناگهان فهمیدم اینجا نیستی این خیال گرم اغوش تو بود تو در این ایینه پیدا نیستی باز هم من ماندم وهجران تو سینه ام با از فراغت زار شد عقل بر جانم نشست وخانه کرد گفت ای لیلای تنهای غریب بس کن این دیوانگی اخر چه سود یار تو امشب شده یار رقیب ...... خوش به حالت ای رقیب عشق ما خوش به حال طالع رخشنده ات من زحسرت باتونجوا میکنم خوش به حال مستی پاینده ات انکه در هر حالتی همراه توست یکه عشق سینه ی شیدای ماست انکه قدرش رانمیدانی هنوز مونس تنهایی شبهای ماست ان نگاه جاودان درچشم تو ارزوی گرم وپنهان من است چشم مستی راکه میبینی مدام اخرین پیمانه ی جان من است شب که جنجال من وهجران اوست تو کنار عشق ما سر میکنی مازمستی غرق غوغاییم وتو وصل را ارام باور میکنی تو به دور از تشنگی با یار ما تا سحر از اولبالب میشوی بر فراز قله های سرخوشی یکه بانوی ره شب میشوی هیچ میدانی فراق از یار چیست؟ دوزخ تنهایی وهجران کجاست؟ ...... تونداری درد وغم تا بنگری یاربرهر دردبی درمان دواست من کویرم تشنگی رسم من است عادت این قلب هجران دیده است تو گلی هستی که باران وصا ل هر دقیقه برسرت باریده است انتظار من به جز یک لحظه نیست لحظه ای داغ از تب اغوش او فرصتی تا عشق در دل مانده را تاسحر نجوا کنم درگوش او . . . (ولی تو اینگونه نبودی بگو چه برسرت اوردند؟) یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دختر خسته بود که حسابی قلبش شکسته بود واز هر کس وناکسی تو این دنیا ضربه خورده بود مثل بارون بهار زار وزار گریه میکرد ومدام دستهای خستش را به سوی خدا بلند میکرد و التماس میکرد که ای خدای مهربون یارمنا بی وفا نکن اون همه کسمه هیچ وقت ازمن جداش نکن به خدا میگفت اخه من تا کی باید سر راش بشینم ومنتظر شنیدن صدای پاهاش باشم تا کی باید انتظار بکشم تا اون بیاد مگه اون نمیدونه که دلم چقد واسش پریشونه؟پس چرا نمیاد از چشمای ابریم غم توی دلما بخونه؟ اون دختر همش میگفت خدایاکلاغای اسمون وچلچله ها به اشیونشون برمیگردن چرا اونو به اشیونش که اغوش منه نمیرسونی میگفت خدایا اگه خواستی اونا از من جدا کنی همون لحظه منا ببر پیش خودت من طاقت جداییشو ندارم خلاصه کاراون دختر شده بود گریه و التماس به خدا خیلی به خواستش دلبسته بودو به هیچ چیزی جز عشقش فکر نمیکرد ولی آخر این قصه واسه دختربیچاره اصلا اونطوری که انتظارشو داشت تموم نشد اون تنهاموند با یه کوله بار خاطره ی تلخ وشیرین و یه دل شکسته ویه دنیا اشک و ماتم خدایا کاش میتونستم حکمت کارهاتو درک کنم خسته جان بودم که جان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی گفتمش در عشق پابرجاست دل بی تو شامی بی فرداست دل من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان با تو شادی می شود غمهای من گفتمش عشقت به دل افزون شده بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود در نجابت در نکویی طاق بود پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست بخت بدبین، وصل او قسمت نشد با چنین تقدیر بد تدبیر نیست میخوام سربذارم به دامنت گریه کنم باز میخوام ازبداین روزگارشکوه کنم باز ببین حدیث غربت عزیزم چه پرپرم کرد شکسته قامت و افسرده وبی یاورم کرد میخوام اشک بریزم عقده هامو خالی کنم توی این غربت سرا به یاد تو کاری کنم زنده با اون خاطراتم عمریه که چشم به راتم مگه من سنگ صبورم ای عزیز راه دورم توپناه اخرینی واسه من عزیزترینی تو فرشته ی زمینی ای همه بودونبودم لحظه ای بی تو نبودم با تمامی وجودم طی میشه فصل جدایی میدونم یه روزمیایی سرروشونه هات بذارم اشک دلتنگی ببارم میخوام اشک بریزم عقده هامو خالی کنم توی این غربت سرابه یادتو کاری کنم عزیزم امشب شونه هاتو میخوام که پناه گریه هام باشه بدون توخیلی تنهاشدم می دونی رفتن تو ، توی تقدیر منه ، گریه های بی صدا ، سهم فردای منه ، می دونی اشکای من ، مث بارون می بارن ، آخه تو که نباشی ، دیگه مانع ندارن قسم نمی خورم ولی خیلی دلم گرفته ، پشت تموم شیشه ها بارون غم گرفته یه روز تو بودی و هنوزم مثل اینه که چشام ، غیر تو هیشکیو ندید تو بودی که حرف منو با گریه شنیدی ، میگفتی که:گریه نکن ابرکه نم گرفته بارون همیشه اینجوری ساکت و سرده اما....... وقتی تو نیستی روزامم مثل شبم گرفته ، بازم عهدی که با پنجره ی تو بستم یادت به یادم میمونه خیلی دلم گرفته امشب واسه همیشه تنهاشدم ادمای بی رحم و زمونه ی ناسازگارماراازهم جدا کردن امشب بدترین شب زندگیمه نمیدونم چطور به صبح برسونمش خدایا کجایی چراجوابما نمیدی خدایا این حقم نبود اونهمه التماسام اون گریه های شب وروزم اون همه دعاهای شبونم اون ذوقی که یک ماه بودواسه اومدن چنین روزی داشتم اونهمه انتظاری که کشیدم خدایا حقم نبودکه اینطوری جوابما بدی الان که دارم این متنا مینویسم چشام خیس اشکه و صفحه مانیتورابه زور میبینم حالا با این تنهایی چیکارکنم چقدوقت بگذره تا بتونم اونهمه خاطره وعشقشا از دلم بیرون کنم خدایا خستم خیلی خسته امشب یه خواسته ازت دارم اونم اینه که منا هرچی زودتر ببری پیش خودت مگه من چه گناهی داشتم که این بود قسمت وروزیم خیلی تنها شدم دیگه شبا با یادکی چشماموببندم وروزا به امید دیدنش و کنارش بودن چشاماموبازکنم؟ خدایا دیگه سرماروشونه ی کی بذارم وزارزار گریه کنم دیگه غم و غصه هاموبه کی بگم دیگه به کی بگم دوستت دارم وتاپای جونم کنارتم کی اشکاموپاک کنه و دلداریم بده خدایا با اینهمه عظمتت چرا وقتی میدونی دونفرقسمت هم نیستن اجازه میدی قلباشون به هم گره بخوره چرا همیشه قسمت عاشقادردوعذابه؟ خودت خوب میدونی چقدهمدیگه را دوست داشتیم حالا این دردای دلمو به کی بگم این دل شکستما کی وصله بزنه من طاقت ندارم چطور خاطره های روزای باهم بودنمونا ازتوذهنم پاک کنم دیدنش واسم جون دوباره بود حالا دوباره شدم یه مرده متحرک با یه زندگی بی هدف کاش میشد دوباره برگردم واز اول شروع کنم من بدون اون میمیرم خدایا به دادم برس دارم پرپر میشم خدایا یا عشقما بهم پس بده یا منا ببر پیش خودت من طاقت دوریشو ندارم مطمینم اگه هزارسالم از این ماجرابگذره بازم نمیتونم فراموشش کنم عزیزم دوستت دارم و منتظر ت میمونم تا شاید یه جا تواین دنیا شایدم تو اون دنیا دوباره حضور تا کنارم احساس کنم خدايا صدايم را مي شنوي ؟ كمكم كن . دوستای گلم برام دعاکنید مشکلم حل بشه آنروز که مهمان قلبم شدی خوب به یاد دارم روزی که باخود گفتم کسی را یافتم که دیگر از دست نخواهم داد روزی که امیدها وآرزوهای فراوانی از خاطرم میگذشت.روزی که تورا دیدم گفتم که یگانه خویش را یافتی پس دیوانه وار عاشقش باش وتا سر حد مرگ دوستش داشته باش.یادم هست آن هنگام که عاشق شدم با خودم عهد بستم که دیگر به نگاه هیچکس که تمنای مهر و توجه دارد نگاهی نکنم پیمان بستم که تنها نگاه عاشقم را وصف سیمای زیبا و دلربای توکنم تا فردا روزی پشیمان نباشم که چرا آنگونه که لایقش بودی دوستت نداشتم.واینک بر عهد خود وفادارم وپیمانی دوباره میبندم که خورشید نگاهم بر هیچ افق دیگری جز وجود تو طلوع نکند عشقم را در سینه نهان و قلبم را از هرکس مخفی میکنم تا دور از چشمانت کسی آنرا از من نگیرد واینک بر بلندای عشق و صداقت نام تو را فریاد میزنم امیدوارم که مرور زمان ذرهای از عشقت در دل من نکاهد وگذر ثانیه ها افزاینده مهر و محبتم به تو باشد میخواستم زیباترین کلام را به یاری بگیرم تا صمیمانه ترین عشقها را تقدیمت کنم ذهنم یاری نکرد پنداشتم که ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست نمیدانم کدامین شاخه گل را تقدیمت کنم که وجودت سر چشمه عطر تمامی گلهاست . . . . . دوستت دارم کفرنمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم؟ مرا بی آنکه خود دانم اسیر زندگی کردی... خداوندا اگرروزی زعرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفرمی گویی.نمی گویی؟!!!؟ خداوندا... اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه ی خلقت از این بودن! از این بدعت! خداوندا... تو مسئولی تومی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سر شاراست .... خدایا خسته شدم دیگه بریدم چراوضعم هرروز داره بدتر میشه خواهش میکنم کمکم کن خدایا، مرا ببخش اگر شعرهایم به عشق تو سروده نشد ، مرا ببخش اگر برای خودم خوشحالی کردم بی آن که به مرغ عشق های زخمی دانه بدهم.از تو مهربان تر کسی را نمی شناسم تا روشنایی هر تیرگی ام باشد. وقتی چتر رحمتت را برای باران گناهانم گشودی ، چقدر شرمگین شدم که تو را فراموش کرده بودم. انتظار لغت غريبي است خسته ام دلزده و مانده ام این میانه که چه چیز مرا به آرامش می رساند مانده ام از چه بگویم از عشق از غم از دوری و یا تنهایی خدایاخسته شدم خودت کمکم کن
دوستای گلم من یه وب دیگه هم باز کردم خوشحال میشم به اون وبمم سربزنید و بانظرهاتون کمکم کنیدتا یه وب عالی بسازم اینم ادرسش http://127002126-7.blogfa.com/ منتطرتونم وقتی که تنهای تنها می شوی ، وقتی که دوستانت آنها که نیازمند یاری شان ، هستی درست در حساس ترین نقطه رهایت می کنند ، وقتی دردست همان ها که پشتوانه وپشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجر می بینی ، وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش می شمردی ، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ، وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می روبد و لجن متعفن خود خواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد ، وقتی هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد ،...یک ملجأ و امید وپناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد
خدایا چرابعضی ها نمیخوان من خوشبخت بشم ودست از سرم برنمیدارن؟؟؟؟؟ خداجونم خسته شدم کمکم کن پيش از اينها فكر مي كردم خدا خانه اي دارد كنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس و خشتي از طلا پايه ها ي برجش از عاج و بلور برسر تختي نشسته با غرور ماه، برق كوچكي از تاج او هر ستاره، پولكي از تاج او اطلس پيراهن او، آسمان نقش روي دامن او، كهكشان رعد و برق شب، طنين خنده اش سيل و توفان، نعره توفنده اش دكمه پيراهن او، آفتاب برق تيغ و خنجر او، ماهتاب پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا، در ذهنم اين تصوير بود آن خدا بي رحم بودو خشمگين خانه اش در آسمان، دور از زمين بود، اما در ميان ما نبود مهربان و ساده وزيبا نبود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيج معنايي نداشت هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا از زمين، از آسمان، از ابرها زود مي گفتند: اين كار خداست پرس و جو از كار او كاري خطاست هر چه مي پرسي، جوابش آتش است آب اگر خوردي، عذابش آتش است تا ببندي چشم، كورت مي كند تا شدي نزديك، دورت مي كند كج گشودي دست، سنگت مي كند كج نهادي پاي، لنگت مي كند با همين قصه، دلم مشغول بود خوابهايم، خواب ديو و غول بود خواب مي ديدم كه غرق آتشم در دهان شعله هاي سركشم در دهان اژدهايي خشمگين برسرم باران گُرزِ آتشين محو مي شد نعره هايم، بي صدا در طنين خنده خشم خدا... نيت من، در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا... هر چه مي كردم، همه از ترس بود مثل از بركردن يك درس بود مثل تمرين حساب و هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه تلخ، مثل خنده اي بي حوصله سخت، مثل حلّ صدها مسئله مثل تكليف رياضي سخت بود مثل صرف فعل ماضي سخت بود تا كه يك شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد يك سفر در ميان راه، در يك روستا خانه اي ديديم، خوب و آشنا زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟ گفت: اينجا خانة خوب خداست ! گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند باوضويي، دست و رويي تازه كرد با دل خود، گفتگويي تازه كرد گفتمش: پس آن خداي خشمگين خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟ گفت: آري، خانه او بي رياست فرشهايش از گليم و بورياست مهربان و ساده و بي كينه است مثل نوري در دل آيينه است عادت او نيست خشم و دشمني نام او نور و نشانش روشني قهر او از آشتي، شيرين تر است مثل قهر مهربانِِ مادر است دوستي را دوست، معني مي دهد قهر هم با دوست، معني مي دهد هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست قهري او هم نشان دوستي است ... تازه فهميدم خدايم، اين خداست اين خداي مهربان و آشناست دوستي، از من به من نزديكتر از رگ گردن به من نزديكتر آن خداي پيش از اين را باد برد نام او را هم دلم از ياد برد آن خدا مثل خيال و خواب بود چون حبابي، نقش روي آب بود مي توانم بعد از اين با اين خدا دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا مي توان با اين خدا پرواز كرد سفره دل را برايش باز كرد مي توان در باره گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چكه چكه مثل باران راز گفت با دو قطره، صدهزاران راز گفت مي توان با او صميمي حرف زد مثل ياران قديمي حرف زد مي توان تصنيفي از پرواز خواند با الفباي سكوت آواز خواند مي توان مثل علف ها حرف زد بازباني بي الفبا حرف زد مي توان در باره هر چيز گفت مي توان شعري خيال انگيز گفت مثل اين شعر روان و آشنا خداجونم تنهام نذار بده دستاتوبه من تا باورم شه پیشمی میدونم خوب میدونی تو تاروپود ریشمی تو که ازدنیاگذشتی واسه یک خنده ی من چرامن نگذرم از یه پوست وخون به اسم تن توخیال من نبوددوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی تا دوباره زندگی کنم نمیدونم چی بگم تاباورت شه جونمی توی کابوس درد رویای مهربونمی وقتی حتی پیشمی دلم تنگ میشه باز عشق توتولحظه هام حادثه ساز وقصه ساز به جون خودت که بی توازنفس هم سیرمیشم نمیدونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم ممنونم که بچه بازیاموتحمل میکنی هرچقدکه بدمیشم اماتونجابت میکنی هرکجای دنیاکه باشم بامنی وبرمنی نگران حال وروزم بیشتراز خوده منی عزیزم دلم برات تنگ شده سلام خدا منم كه خيلي تنهام!!!!! ببين بهم نگاه بكن همين جام! اهاي تو كه همه ميگن قادري!! بين تمومه بنده هات حاضري!! دلم گرفته از تمومه دنيا!!!!!!! مرگ غرورمه شده يه دريا!!! خدا ببين همه ميگن كويرم!!! پيشم بمون اگه بري مي ميرم! كويرم و شكسته شد حريمي!! مريضه عشقم... تو فقط حكيمي! خدا چي شد ستاره هاي پر نور؟ مسافرم....مسافره راه دور!!! قصه من قصه هجرانيه!!!!! من عاشقم اين قصه تكراريه! فرض كه معشوقه جفا ميكند!! لاف يگانگي به سر فكر سفر ميكند بار خدايا تو فقط عالمي!!!!!!!!!! من يه خطا كار...تو كه عاشقي!! كاش كه گندم تب حوا نبود!!!!! مزد هوس حسرت ادم نبود!!! فرض كه فصل گل گندم نبود! جنگ ميان تو واتش نبود!!! نطفه من به عشق حوا نبود!! فاصلمون فرش به عرشت نبود بار خدايا چه مي شد غرور حسرت ديدار تو از راه دور هي تويي كه همه ميگن بصيري ازت ميخوام دست منم بگيري كاش كه اين قسمت ادم نبود عشق نمي داديمو حرف جدايي نبود معجزاي كن كه سفر كم شود يا كه بميرانم واين درد مداوا شود سلام دوستای گلم حالتون خوبه؟ خوش میگذره دماغتون چاقه؟ دقیقا نوزده سال پیش روز هفده اردیبهشت ساعت یازده شب من بدنیا اومدم نمیدونم هدف خدا از خلق کردن من چی بوده؟ خلاصه من بدنیا اومدم دیگه خیلیها بهم تبریک گفتن باورم نمیشد کسی روز تولد منا یادش باشه دوستان شرمندم کردن همتونا دوست دارم راستی هرکی کیک تفلد میخواد فردا بیاد بخوره همتون دعوتید اینم کیک تولدم روزی روزگاری یه پرنده ای زخم خورده در دنیا داشت واسه خودش زندگی می کرد.تنهای تنها بدون هیچ همراهی.دلش می خواست همراهی داشته باشه.اما نه با خودش می گفت همون بهتر که تنها باشم . وقتیکه گریم می گیره دلم میگه مبارکه قدر اشکاتو بدون هنوز چشات بی کلکه وقتی که گریم میگیره یه آسمون بارونیم امّا به کی بگم خدا من تو دلم زندونیم سرمو بالا می گیرم کسی جوابم نمی ده خیلی شباست یه رهگذر به گریه هام نخندیده چه روز وروزگاریه منو یه دنیا بی کسی شدم یه مشت خاطره یه کوره دلواپسی می خوام تلافی نکنم حرمت دل رو نشکنم دارن به جرم سادگیم چوب حراجم می زنن تو این ولایت غریب دل مرده ها عزیزترن قحطی عشق عاشقاست قلبای سنگی می خرن (نظریادت نره عزیزم)
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام در انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام چه خوانا دوری ات را بر سردر خانه نوشته اند ومن در نخواندن ان چه پافشارانه مانده ام چه بسیار است دورویی ها.فراموش کردن ها وگسسنتن ها ومن در این همهمه چه صادقانه مانده ام رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند من هنوز با انها چه دوستانه مانده ام من درپیمودن راه چه عاجزانه مانده ام تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام. . . خیلی دوستت دارم دوستت دارم را من دلاویزترین شعرجهان یافته ام این گل سرخ من است دامنی پرکن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه ی دشمنکه فشانی بردوست رازخوشبختی هرکس به پراکندن اوست دردل مردم عالم به خدا نورخواهدپاشید روح خواهدبخشید توهم ای خوب من این نکته به تکرار بگو این دلاویزترین شعرجهان را همه وقت نه به یکبار وبه ده بار که صد بار بگو دوستم داری را ازمن بسیار بپرس دوستت دارم را با من بسیار بگو کجا میری گلم؟نظر بده بعد برو
آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی که دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهایمان ریخت تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست.
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن، از یاس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست ، با نگاهت به خدا چتر شادی باز کن
و بگو با دل خود که خدا هست ، خدا هست؛ او همانی است که در تارترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانی می داد
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد
ماه من ، غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است
این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه ی یک باغند،همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر؛ پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا !
و در آن باز کسی می خواند : که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟! چرا؟!! 


ضربـت کاری بود!
دلم سخت شکست..
وتو خیلی بی رحمانه به من و سادگیم خندیدی...
به من و عشق پاکی که پر از یاد تو بود..
و به این قلب یتیم..
که خیالم می گفت تا ابد مال خودته..!
برو تا راحتتر:
تکه های دلمو سر هم بند بزنم..
خیلی ها نفرین میکنن، تلافی میکنن!!
امــا نه ،
امروز که از آن روزگاران تکرار ناشدنی خبری نیست ، هرگاه دلم برایت تنگ
میشود ،
چشمانم را در خیال تو می بندم تا با رویای دیدنت دلتنگی ام به انتها رسد .
از این چرخش دوران شگفت زده ام !
دیروز و امروز چاره و دلتنگی ام تو بودی ، می دانی چه طور؟!
با یک چشم گشودن و یک چشم بستن!!! 







خدايا مي دانم كه هر وقت گرفتارم ، سراغ تو را مي گيرم و در خانه تو را می طلبم.
خدايا مي دانم كه هر وقت محتاج توام ، دست هايم را به سويت دراز مي كنم .
اما به زمين و آسمانت و به هر چه ستاره در لباس مخملي شب گلدوزي شده قسم كه تو را خيلي دوست دارم .
مي دانم ، مي دانم هميشه غم هايم سهم تو بوده و هميشه قطره قطره باران چشمم را برايت هديه آوردم .
مي دانم امروز با چه رويي سراغ تو آمده ام.
شرمنده ام ، شرمنده ام ولي باز هم محتاج توام.
نمي دانم، نمي دانم...
اما مي دانم كه تو آنقدر بزرگي كه هيچ وقت دست رد به سينه من من نخواهي زد.
خدايا كمكم كن ، كمكم كن.



خدایا ! از خودم گله دارم. دعاهایم ، نیازهایم ، همه چیز ، خیلی زود از خاطرم می روند ، نمی دانم چرا یادم نمی ماند آنچه امروز در دستم است ، دعای دیروزم بود.چرا از خاطرم می رود زندگی ام دائم در حال تغییر است و اگر داشته هایم را شکر نکنم ، ممکن است فردا در دستم نباشند. پروردگارا ! تو یاری ام کن اینقدر فراموشکار نباشم و به چشم بر هم زدنی زبان به گلایه نداشتن ها نگشایم و کمی شاکرتر باشم 
لغتي که روزها يا شايدم ماهها ست
که با آن خو گرفته ام
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداهاي من
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنها ئيم براي تو ..نمي دانم؟
شايد روزي بخوانند بر تو عشق مرا
ميدانم روزي خواهي آمد مي دانم
گريان نمي مانم خندانم
وجودم را سراسر از عشق تو است اي جان جانانم
...............اشك دل.............
مي خواهم اين بار از تو بگويم از تو بهترينم
دوست دارم من باشم و کاغذ و خودکار ي که فقط نام تورا بنويسد
من با تو خيلي حرف دارم به اندازه هزار سال...سالها يي که همه متعلق به توست
دلم را به ياد تو با دريا و آرزوهاي زيبايي آميخته ام
آرزوها يي که اول و آخر آن تو هستي ميخواهم باز از تو بگويم
با تو که هستم حرفهايم جوان هستند و
نوشته هايم بوي عشق و صفا مي دهد
دلم مي خواهد زمان بايستد
تا بار ديگر در تو گم شوم
مي دانم که يک روز دنيا تمام ميشه
ولي عشق تو همچنان پابر جاست
با تو که هستم گويي تمام خوبيهاي دنيا را به يکباره در کنار خود دارم
و اکنون در اين ساعت که از تو مي نويسم تا توان دارم در وصف تو هر چه بهتر و زيباتر بيان مي کنم
فقط بگويم بي تو هيچم و با تو همه چيز
اگر بخواي من مي مانم و اگر نمي خواهي مي ميرم
فقط تو با من بمان که بي تو سردم و با تو گرم
مهربونم !اين فقط ذرهاي از حرفهاي دلم است که با تمام وجودم به تو تقديم مي کنم. 

حتمابیاییدا







![]()

یک روزی یک نفر این پرنده رو دید.گفت این پرنده رو مال خودم می کنم.یک لونه درست کرد گذاشت رو پشت بومشون گفت اینجا نگرش می دارم.حالا وقت این بود که پرنده رو مال خودش کنه.رفت پرنده رو بگیره.به پرنده گفت حاضری مال من بشی؟گفت من نمی تونم مال کسی بشم تو این دنیایی که هیچ کس از معرفت و وفا بویی نبرده چطور می تونم به کسی اعتماد کنم و رو بامش بشینم.چه تضمینی هست که بعدا منو با سنگ از رو بامشون فراری نده؟.من به خودم قول دادم رو بام کسی نشینم.گفت حالا یک مدت رو بام ما بشین همه که مثل هم نیستن.من با بقیه فرق دارم.تو منو نمیشناسی.اگه می شناختی این حرفو نمی زدی.پرنده گفت باید فکر کنم.رفت و با خودش فکر کرد.با خودش گفت این دفعه با خودت بجنگ مقاومت کن ببین توانت چقدره.
فرداش رفت و گفت باشه از امروز من پرنده ی توام.به پرنده گفت اگه از امروز مال منی نباید رو بام کس دیگه ای بشینی.فقط باید پرنده ی من باشی.پرنده با خودش فکر کرد و به خودش گفت خب من که کسی رو ندارم بعد بلند گفت باشه رو بام هیچ کسی نمی شینم.روزها گذشت و گذشت و گذشت.هر روز صاحب پرنده می اومد تا پرنده رو ببینه.اما پرنده حواسشو این دفعه جمع کرده بود.نمی خواست پرواز کردن یادش بره.هر روز چند ساعت می رفت پرواز می کرد.اگه یک کم دیر می کرد صاحابش دیوونه می شد زار زار گریه می کرد.می ترسید یا واسه پرنده اتفاقی افتاده باشه یا رو بام کس دیگه ای نشسته باشه.
یک روز صاحب پرنده می خواست ببینه پرنده دوسش داره یا نه.گفت آهای پرنده دیگه نمی خوام اینجا باشی.برو.پرنده پرواز کردن خیلی خوب یادش بود.بدون هیچ حرفی بال هاشو باز کرد و رفت.اما هنوز دور نشده بود که صاحبش احساس تنهایی کرد فریاد صاحبش رو شنید که می گفت برگرد.من بدون تو نمی تونم.پرنده برگشت.بازم رفت تو لونه.روزها به همین منوال می گذشت و پرنده هنوز پرواز کردن فراموشش نشده بود.اما دیگه کمتر پرواز می کرد.خود پرنده هم دیگه داشت به صاحبش اعتماد می کرد.
یک روز بازم صاحبش اومد پرنده رو امتحان کنه.گفت می خوام فراموشت کنم.پرواز کن و برو.پرنده این دفعه براش سخت شده بود.اما بعد از چند دقیقه گفت باشه میرم.بالهاشو باز کرد و پرواز کرد.باز صاحبش احساس تنهایی کرد فریاد زد پرنده برگرد.برگرد.من بدون تو نمی تونم.باز پرنده برگشت.روزها گذشت و گذشت و گذشت.دیگه پرنده از بام بلند نمی شد.اصلا پرواز نمی کرد.یک روز صاحبش بهش گفت پرنده دیگه مثل اولا دوست ندارم.پرنده خواست پرواز کنه.ولی دید بالهاش دیگه توان پرواز ندارن.
صاحبش فهمید .ذوق کرد که پرنده پرواز کردن یادش رفته.پرنده گریه ش در اومد.آخه به خوش قول داده بود نباید پرواز کردن یادش بره. پرنده نتونست پرواز کنه و از اون روز این پرنده بود که می ترسید صاحبش بیرونش کنه.دیگه صاحبش واسش فرقی نمی کرد پرنده رو بام باشه یا نه.آخه مطمئن بود پرنده پرواز کردن یادش رفته ضمنا از تنهایی دیگه در اومده بود.این پرنده بود که منتظر می موند تا صاحبش بیاد.
از اون روز دیگه پرنده یک روز خوش ندید.آـخه صاحبش فهمیده بود حتی اگه پرنده رو با سنگ هم بزنه پرنده تمی تونه پرواز کنه.واسه همین هر موقع می اومد پرنده رو می دید با سنگدلی یکی دو تا سنگ می زد به پرنده .پرنده ی بیچاره که پرواز کردن یادش رفته بود نمی تونست پرواز کنه.مجبور بود تحمل کنه و صاحبش انقدر به پرنده می خندید که هر روز واسه اینکه بیشتر بخنده سنگ های بزرگ تری رو به پرنده می زد.تا اون روز شوم رسید.صاحبش اومد.پرنده خیلی خوشحال شد.اما این دفعه سنگدل واقعا می خواست پرنده رو نابود کنه.دستش رو بلند کرد و سنگ بزرگی که به اندازه ی کل جسم پرنده بود به طرفش پرتاب کرد.پرنده دیگه نتونست تحمل کنه.از پشت بام افتاد.خواست پرواز کنه اما نشد.بالهاشو باز کرد.زخمی شده بود.دلش به حال خودش سوخت.اما دیگه رو زمین بود.حرکت کرد.چشماش پر اشک بود.
از اون روز تا حالا پرنده دیگه پرواز نکرده.دیگه آواز نخونده.دیگه دونه نخورده.فقط یک گوشه ای نشسته تا عمرش تموم شه 


![]()
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم ![]()
با خیال چشم مستت از می و مستی گذشتم
دامن گلچین پر از گل بود از باغ حضورت
من چو باد صبح از آنجا با تهی دستی گذشتم
من از آن پیمان که با چشم تو بستم سال پیشین
گر تو عهد دوستی با دیگری بستی گذشتم
چون عقابی می زنم پر در شکوه بامدادان
من که با شهبال همت زین همه پستی گذشتم
پاکبازی همچو من در زندگی هرگز نبینی
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم
| Design By : Night Skin |



